تبليغاتX
امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید*.....*....*سلام همراهان عزيز زمزم بهشتی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
شروووع
 

                                                       به نام حق

 

نمی دونم چی باعث شد بعد از مدتها امروز دوباره به وبلاگ سر بزنم..جایی که توش قولهای زیادی بهتون داده بودم.. ولی فکر می کنم روز خوبیه برا سرزدن دوباره ...

 

اول از همه سال نورو تبریک میگم !! می دونم دیر شده اما ایراد نداره...

 

بعدش یه روز قشنگ دیگه رو تبریک می گم..داد می زنم ...

 

                   ((  معلمهای مهربون   روزتون مبارک  ))

 

به همه اطرافیان و دوستانم هم که از هر کدومشون چیزی یاد گرفتم این روز رو تبریک می گم..

 

 

راسنی تو دانشگاه ما هم شروع کردن به جمع کردن !!! هفته پیش تذکر بودااااا اما از این هفته شده جمع کردن !!!

من دراین مورد چیزی نمی گم . ولی انو خوب می دونم پیامبر بزرگوارمون که همیشه بزرگترامون ازشون حرف می زنن و از الگو بودنشون می گن هم به زور روسری سر کسی نکردن تا چه برسه که بخوان جلوی دیگران آ بروشو ببرن ...

تاسف خودم رو شدیدا از این مساله ابراز می کنم وچون خودم و همه دوستامو می شناسم مطمئنم نمیشه وضعیت یک جامه رو با زور و اجبار عوض کرد...این کار جز افزایش اضطراب در جامعه نتیجه ای نداره...

بگذریم

 

کتاب " چهار اثر از فلورانس اسکاول شین " رو خوندین؟ .. از این به بعد هروقت مطلب جدیدی تو وبلاگ گذاشتم چند جمله از این کتاب رو براتون می ذارم....

 

"  هر وضعیت ناهماهنگ نشانه ناهماهنگی در درون خود آدمی است .. اگر در باطن انسان ذره ای واکنش هیجانی نسبت به وضعیت ناهماهنگ وجود نداشته باشد آن وضع برای ابد از سر راهش می رود .. پس می بینیم که کار آدمی همواره با خویشتن است ... "

 

در مورد موضوع انتظار هم  چون خودم این موضوع رو خیلی دوست دارم و اعتقاد دارم که انتظار به زندگی آدمی حهت میده بنابراین ادامش خواهم داد ولی فعلا دارم مطلب جمع می کنم تا پربارتر از قبل باشه ...

 

                             شب آروومی رو برای همتون آرزو دارم ...

 

                                                                                         سمانه

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 22:39 | 
دوباره سلام
سلام به همه دوستان خوبم که به این وبلاگ سر می زنن...

شرمنده یه مدت نبودم ...

بعد این باز هستم...

شاد باشید...

|+| نوشته شده توسط سمانه در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 و ساعت 12:19 | 
مولا
مولا جان

             ....پس از سالها هنوز هم رفتنت را باور نداریم

                                  کاسه های شیر را در دست گرفته ایم  و 

                                                      منتظر دست نوازشت هستیم

                                                

                                     دریابمان

|+| نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 1:8 | 
مولا

 

یا حق

 

علي مولاي مظلومان عالم

 
 

بگو از نارفيقان چون بنالم

از آن شامي که سر در چاه کردي

 
 

مرا از درد خويش آگاه کردي

طنين ناله در افلاک افتاد  
   تمام آسمان بر خاک افتاد
پر و بال تو ((زهرا)) را شکستند  
   تو را با ريسمان فتنه بستند
کدامين شب از آن شب تيره تر بود  
  که زهرا حايل ديوار و در بود
زمان بر سينه خود سنگ مي کوفت  
    زمين از داغ زهرا شعله ور بود
تو مي ديدي ولي لب بسته بودي  
   که آيين محمد در خطر بود؟
ندانستم که در چشم حقيقت  
   کدامين مصلحت مد نطر بود
گلويت استخواني اتشين داشت  
  که فريادت فقط در چشم تر بود؟
فداي تيغ عريان تو گردم  
  کسي آيا زتو مظلوم تر بود؟
مه خورشيد طلعت کيست؟ زهرا  
   چراغ شعله خلقت کيست ؟ زهرا
پس از زهرا علي بي همزبان شد  
  اسير امتي نامهربان شد
علي تنهاست در يک قوم گمراه  
   زبانش را که مي فهمد به جز چاه
پس از او کيسه نان و رطب کو  
   صداي ناله هاي نيمه شب کو
خدايا کاش آن شب بي سحر بود  
  که تيغ ابن ملجم شعله ور بود
اذان گفتند و ما در خواب بوديم  
  علي تنها به مسجد رهسپر بود
در آن شب تا قمر در عقرب افتاد  
  غم عالم به دوش زينب افتاد
فدک شد پايمال نانجيبان  
  علي لرزيد و در تاب و تب افتاد
يقين دارم به جرم فتح خيبر  
   فدک در دست ال مرحب افتاد
علي جان کوفيان غيرت ندارند  
  که فرمان تو را گردن گذارند
علي جان کوفيان با کياست  
  جدا کردند دين را از سياست
بنام دين سر دين را شکستند  
   دو بال مرغ امين را شکستند
|+| نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 و ساعت 0:44 | 
سرود آفرینش

 

 

در آغاز هيچ نبود..کلمه بود و آن کلمه خدا بود.

عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببيند..

وخوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد..

و زيبايی همواره در انتظار دلی است که به او عشق ورزد..

وجبروت نيازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد..

وغرور در آرزوی عصيان مغروری که بشکندش و سيرابش کند..

و خدا عظيم بود و خوب وزيبا وپر جبروت ومغرور..

اما کسی نداشت.

 

خدا آفريدگار بود و چگونه می توانست نيافريند؟

وخدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟

بودن..می خواهد !

واز عدم نمی توان خواست..

وحيت انتظار می کشد واز عدم کسی نمی رسد..

و داشتن نيزمند طلب است..

و پنهانی بيتاب کشف..

و تنهايی بيقرار انس..

و خدا از بودن بيشتر بود..

واز حيت زنده تر

واز غيب پنهان تر

واز تنهايی تنهاتر

وبرای طلب بسيار داشت

وعدم نيازمند نيست

نه نيازمند خدا..نه نيازمند مهر..نه می شناسد ..نه می خواهد..نه درد می کشد و نه انس می بندد

و نه هيچگاه بيتاب می شود

که عدم نبودن مطلق است اما خدا بودن مطلق بود...

 

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 11:55 | 
سرود آفرینش

 

سرود آفرينش

 

"در آغاز هيچ نبود ..کلمه بود وآن کلمه خدا بود"

و کلمه بی زبانی که بخواندش وبی انديشه ای که بدانش..چگونه می تواند بود؟

و خدا يکی بود و جز خدا هيچ نبود..و با نبودن چگونه می توان بودن؟

و خدا بود وبا او عدم و عدم گوش نداشت..

حرفهايی هست برای گفتن..که اگر گوشی نبود..نمی گوييم.

وحرفهايی هست برای نگفتن..حرفهايی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.

حرفهايی شگفت..زيبا و اهورايی همين هايند..وسرمايه ماورايی هرکسی به اندازه حرفهايی است که

 برای نگفتن دارد..

حرفهای بيتاب وطاقت فرسا..که همچون زبانه های بيقرار آتشند..

وکلماتش هر يک انفجاری را به بند کشيده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند..اگر يافتند يافته می شوند.

...و

هر کس گمشده ای دارد..وخدا گمشده ای داشت..هرکس دو تاست و خدا يکی بود.

هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست..

هرکسی را نه بدانگونه که هست احساس می کنند..بدانگونه که احساس می کنند هست.

انسان يک لفظ است که بر زبان آشنا می گذرد و بودن خويش را از زبان دوست می شنود...

 

ادامه دارد

|+| نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 19:34 | 
انتظار

 

سلام دوستان عزیز

 

 

اميدوارم که حال همگيتون خوب باشه و روز های پايانی تابستون رو به خوبی و خوشی پشت سر بذارين.

دلم می خواست ايام تعطيلات بيشتر باهاتون باشم...ولی خوب واقعيتش اونجور که می خواستم نشد.

يا شايد برای با شما بودن خوب برنامه ريزی نکردم...

گاهی وقتها بعضی کارا و فکرها زندگی آدم رو مختل می کنن...خوب آدم اونارو بشناسه ...حذفشون کنه يا درست باهاشون برخورد کنه...

دوستی دارم که استاد برخورد با مسایل مختلفه...نمی گم کسی اشتباه نمی کنه ولی اين دوستم در مورد اولويت بندی کاراش فوق العاده عمل می کنه ...تابحال بهش نگفتم اما اين اخلاقشو خيلی دوست دارم...بگذريم

 

راستش از اين به بعد می خوام گاهی اوقات نوشته های دکتر شريتی رو تو وبلاگ بذارم...البته موضوع انتظار که عنوان اصلی وبلاگه سر جاشه...

 

 

من بهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم ميکنه

ميون جنگلا طاقم ميکنه

تو بزرگی مث شب اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو

تازه وقتی بره مهتاب و هنوز

شب تنها بايد راه دوری بری تا دم دروازه روز

مث شب رود بزرگی مث شب

تازه روزم که بياد

تو نميری

مث شبنم مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مث اون ململ نازک

مث اون ململ مه

که روی عطر علفا

مثل بلا تکليفی!

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايی تو

تازه آبم که بشن برفا و عرين بشه کوه

مث اون قله مغرور بلندی

که به ابر  ای سياهی

و به باد ای بدل  ميخندی

من بهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز اانگشتای بارون تو باغم میکنه

ميون جنگلا طاقم میکنه...

|+| نوشته شده توسط سمانه در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 و ساعت 16:55 | 
انتظار
 

او خواهد آمد

 

             میلادش گرامی باد

 

                          تلاش کنیم از منتظران واقعی اش باشیم

|+| نوشته شده توسط سمانه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 20:22 | 
انتظار

راستش را به ما نگفتند...يا لا اقل همه راست را به ما نگفتند...گفتند تو که بيايی

خون به پا می کنی...جوی خون راه می اندازی...از کشته پشته می سازی...مارا از ظهور تو

 ترساندند...درست مثل اينکه حادثه ای به شيرينی تولد را کتمان کنند

 و تنها از درد زادن بگويند...ما از همان کودکی تورا دوست داشتيم...با همه فطرتمان به تو

 عشق می ورزيديم...با همه وجودمان بی تاب آمدنت بوديم....عشق تو با سرشتمان

عجين شده بودو آمدنت طبيعی ترين

و شيرين ترين نيازمان بود...اما

 کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان وقتی که

تو بيايی...

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 14:19 | 
انتظار

 

هوالمحبوب

 

 

خبر آمد خبری در راه است

سرخوش آن دل که از آن آگاه است

شايد اين جمعه بيايد شايد

پرده از چهره گشايد شايد

دست افشان پای کوبان می روم

بر در سلطان خوبان می روم

می روم بار دگر مستم کند

بی سرو بی پا و بی دستم کند

می روم کز خويشتن بيرون شوم

در پی ليلا رخی مجنون شوم

هرکه نشسناسد امام خويش را

بر که بسپارد زمام خويش را؟

با همه لفظ خوش آواييم

در به در کوچه تنهاييم

ای دو سه تا کوچه زما دورتر

نغمه تو از همه پرشورتر

کاش اين فاصله را کم بکنی

محنت اين قافله را کم بکنی

کاش که همسايه ما می شدی

مايه آسايش ما می شدی

هرکه به ديدارتو نايل شود

يک شبه حلال مسايل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سينه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگهت خاستگه آفتاب

بر من ظلمت زده يک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست يارو مددکار ما

کی وکجا وعده ديدار ما

 

برای ظهورش صلوات

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385 و ساعت 15:3 | 
انتظار
 

به نام دوست

نوميدی هنگامی که به مطلق می رسد يقينی زلال و آرامبخش می شود. چه قدرت و غنايی است در ناگهان هيچ نداشتن! اضطرابها همه زاده ی انتظار هاست.در اين کوير فريب سيرابی هم نيست.جاده ها همه خلوت...راهها همه بر چيده...چه می گويم؟هستی گردويی پوک!!!به انتهای همه ی راهها رسيده ام.جهان سخت فرتوت و ويرانه است.چه کنم؟؟؟

باز می گردم....رجعت!!

بهشتی را که ترک کردم باز می جويم.دستهايم را از آن گناه نخستین...عصيان..می شويم.همه یه غرفه های بهشت نخستينم رااز خويشتن خويش فتح می کنم! طبيت را...تاريخ را...جامعه را و خويشتن را.

در آنجا من و عشق وخدا دست در کار توطئه ای خواهيم شدتا جهان را از نو طرح کنيم. در اين ازل ديگر خدا تنها نخواهد بود.در اين جهان من ديگر غريب نخواهم ماند. اين فلک را برمی داريم...پرده ی غيب را بر ميدريم...ملکوت را به زمين فرود می آوريم. بهشتی که در آن درختان همه درخت ممنوعند...جهانی که دستهای هنرمند ما معمار آن است...

                                                              " دکتر علی شريعتی "

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 11:46 | 
علی(ع)
به نام حق

 

            "میلاد مولود کعبه...فخر کاینات...پرچمدار عدالت...علی (ع)...بر همه مبارک"

 

...روز پدر گرامی باد...

|+| نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 10:49 | 
انتظار
 

بنام حق

سلام بر لبنان....

سلام بر مردم بی دفاع لبنان...

و سلام و درود بی پایان بر مقاومت و مردان و زنان مقاومت...

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 10:26 | 
انتظار

                   

                                 

 

  

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 10:23 | 
فلسطین

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سمانه در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 16:45 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com